آنسوتر از سکوت

مشهد - بیمارستان قائم (عج) - اورژانس مغز و اعصاب

 ...

آنجا که قاتلان لباس سفید می پوشند و احرام می بندند تا عزیزت را به طواف مرگ ببرند!

و تو...مظلومانه گردن کج کرده ای و التماسشان می کنی تا شاید!!! ترحمی کنند و گوشه چشمی به تو و بیمارت بنگرند.

فرشتگانی با لیان سرخ و مزگانی زیبا... بر زمین خدا آنقدر با غرور و محکم قدم بر می دارند که جای پایشان بوسه گاه شیاطین میشود!

مغرورانه تو را می نگرند و صحبتت را به تمسخر می گیرند و تو محکومی به سکوت...

و حالا اینجا...

تو ناتوانترین انسانها که نمی توانی قدمی برای عزیزت...مادرت...برداری.آری وقتی تمام بیمارستانها جوابت می کنند و دست به دست به اینجا می رسانندت و به کوچکترین اعتراض تنها پاسخی که می شنوی فریادیست که می گوید اگر توان دارید بیمارستان رضوی نزدیک است!!!

و پاسخ تو باز هم تنها و تنها بغض است و بغض...نه از سر فقر که از روزی اندکی ست که مهر حلال بر پیشانیش خورده اما کفاف بیمارستان خصوصی را نمی دهد و گناه مادر داشتن فرزندی که نمی تواند بیش از این مهربانی سالیان سلامتی و جوانی اش را پاسخ دهد.

و اما مادر...

ارادت خاصی به جواد الائمه دارد که آن بزرگوار روزگاری شفایش داده و برادر خواب شفای دوباره ی مادر را از دستان مبارک امام دیده...

و من...

همان فرزند...نه رو سیاه که روزگار سیاه...

هزاران بار به پدرش امام رضا (ع) التماس کرده ام تا شاید نظری کند...آخر من که چشم به سفره ی رنگینی که هر روز به نامش پهن می کنند ندارم...فقط شفا می خواهم...حتی نخواسته ام به بیمارستانی که به نام او ساخته اند و همانند مرا راه نمی دهند امید داشته باشم!من فقط شفا می خواهم...شفای مادر را...پس چرا منی که همچون سگی گرسنه به درگاهش پا نهاده ام باید اینگونه در شهرش...در این غریبستان سر گردان شوم...

و اما زخم...هر وقت به زخمهای مادر می نگرم می ترسم...دلم می لرزد و دستانم سست می شود.زانوانم نمی تواند مرا نگه دارد.می نشینم...ودر کنارم شیطان را می بینم...می خواهد بر لبانم کفر جاری کند اما من منتظر...تا شاید جواد (ع) معجزه ای کند اما...

88/07/12

چشم باز می کنم و پایان این همه کابوس...و من ناتوان تر از همیشه برای همیشه دست مادر را رها می کنم...

+ نوشته شده در ۱۳۸۸/۸/۱٥ ۸:۳٢ ‎ب.ظ توسط آخرین عابر این کوچه نظرات ()


از هجای آب

به باران می رسم...

در ابرها متراکم می شوم

یخ می زنم

می بارم

سیلاب می شوم...

 

سکوت

همیشه ساکن نیست!!!

 

 

+ نوشته شده در ۱۳۸۸/٢/٥ ٧:٤٤ ‎ب.ظ توسط آخرین عابر این کوچه نظرات ()

سکوت...

تمام مغزم را پر می کند

- هیچ واژه ای توان تولد ندارد!

پوچ می شوم

- تنها -

نه به تنهایی

با تمام بودنم...


تمام شدنم را

جستجو می کنم

و او که هیچ گاه سراغم نمی آید

برای گرفتن امانتی اش

که سالهاست

بر دوشم سنگینی می کند...!


...

 

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/۸/۱٧ ٦:۱٢ ‎ب.ظ توسط آخرین عابر این کوچه نظرات ()


امیران سپاهش را می خریدند

به درهمی

و سردار غمگین

نه به تنهایی خود

به ارزان فروشی آنها

امیران سپاه همه در حراج به فروش رفتند

و آنهایی که ماندند سنگ گشتند به پای سردار...

گران تر از دشمن!

و او تنها ، بدون سپاه

و به اجبار صلح...

و عجیب ؛ بعضی به خاطر صلح به او پشت نمودند...

همانهایی که مسبب صلح بودند!

اینک سردار تنها و غریب

غریب تر از پدر...!

پدر فاطمه را دارد که زخم بی کسی هایش را مرحم نهد

ولی سردار جز قاتلی در خانه هیچ کس منتظرش نیست...

و جز زهر هیچ طعامی...


و او پذیرایی می شود

و در تنهایی خوش دعوت پروردگارش را پاسخ می دهد.

و دشمن

جنازه مطهرش را 

با تیغهایی برهنه و کمانهای کشیده همراه می شود.


و ابلیس شرم می کند

و چشم می بندد

تا نبیند اصحابش را ، که از او پیشی گرفته اند...!

 

        

 

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٦/۱۳ ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ توسط آخرین عابر این کوچه نظرات ()

امروز که زائر حرم  امام رضا (ع) شده بودم  برخورد زشت خادمی رو دیدم که باعث گریه دختری شده بوداشکهای دخترک رو نوشتم نه برای خودم  برای صاحب حرم...

 

آدمهائیکه تازه در گوشه ای از شهر سفره ای پیدا کردند و سرمست از این خوشی ....

و اکنون در مسلک راهبان دین دربانان حرم شده اند و گاهی با

پرخاششان روحت را می خراشند،شاید میدانند غریبی که به

خود حق میدهند که در دربار شاه غریبان حرمتت را بشکنند و

پارس کنان تو را برانند،وشاید اگر تو هم پدری از تبار آنان داشتی

مهمان سفره ی امام می شدی ...!

سفره ای که اکنون به نام او پهن می شود و کمتر غریبی کنارش

می یابی...

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٦/٥ ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ توسط آخرین عابر این کوچه نظرات ()

 

  آنگاه که...

  سجده ات را آرام زمزمه می کردی

  و زمین پیشانی ات را می بوسید

  رهاتر از آن بودی

  که زخم بی کسی ات را

  گریه کنی...!

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٥/۳۱ ۱:٢٩ ‎ب.ظ توسط آخرین عابر این کوچه نظرات ()


    و زمانی که اسلام را مظلومانه از هر سو زخم می نهند و رسولش را ...

    در کنارت می بینی آدمهایی را که به پیشگاه امامت جسارت میکنند

    متاسف می شوی

    نه به حال خویش 

    به خاطر جوهری که به ناروا روان گشته...

    و شاید قلمت بدود ،  بدون آنکه دستت همراه شود و خطاب کنی:

    تو!

    تو که همه را به ناروا  با چوب ناسزا گویی می رانی

    و خود را معتمد شهر می دانی...به کدامین رای مردم را به نادانی متهم می سازی؟؟؟

    خویشتن را عاقل شهر می دانی و با زغال نفرت و دروغ دیوارها  را به سیاهی می کشانی ،

    بر اعتقاد مردم  ناسزا می گویی و از پی آزادی یقه چاک می دهی.

    بایست...!!!

    به کجا...؟؟؟

    اینچنین دوان دوان....

    بایست...!!! جواب امامت را بده که آرام از کنارت می گذرد  و سلامت می کند...؟!

 

 

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٥/٢٥ ٧:٢٩ ‎ب.ظ توسط آخرین عابر این کوچه نظرات ()

 

مشق هایش را روی نقاشی هایش می کشید  و هر روز پدر را کمرنگ تر از دیروز...

نه برای اینکه مدادش کوچکتر می شد و او مشق هایش را کمرنگ تر می نوشت که به بقای مدادش امید وار  باشد ...این هم بود...ولی مهم تر از آن پدرش بود که هر روز نحیف تر از دیروز می شد و  زیر بار زندگی شانه هایش خمیده تر...!

و معلم که هر روز  فریادی بلند تر بر سرش می کشید...و کودک که هر بار خود را آماده تر برای این فریاد می کرد...

آن روز کودک زودتر به مدرسه آمد و بر روی تخته سیاه مشق شبش را پر رنگ تر از همیشه کشید  و معلم  در برابر آن کودک یتیم ایستاد اما این بار

                                                                                                فریاد نزد..!

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٥/٢۳ ۸:۳٧ ‎ب.ظ توسط آخرین عابر این کوچه نظرات ()

 

   نوشتن را

    تلخ نوشتن را

   هیچگاه دوست نداشتم

   و غمگین دیدنت را هرگز!

   شاهد بودن اشکهایت را بارها گریه کرده ام

   چشمهایت را همیشه در ذهن پلک زده ام

   غم ندیدن را بر خود نبخشیده ام...

   نداشتنت را چگونه مرحم نهم؟

   آنگاه که تو مرحم دردهایم بودی

  افسوس که لحظه ای دوست داشتنت را برایت مرور نکرده ام...

   گذشته را چگونه برگردم...؟!

   وقتی می دانم دیگر نیستی!

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٥/٢٠ ٧:٥۱ ‎ب.ظ توسط آخرین عابر این کوچه نظرات ()

 

         میرفت نه با پاهایش که باد او را میبردو میرقصاند

        و پیرمرد در سحرگاه پاییز لرزان به دنبال لقمه ای ، تنهایی خیابان را عبور میکرد

        و همسایه مغرور تر از همیشه

         در سجده چرت میزد

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٥/۱۸ ٥:٤٧ ‎ب.ظ توسط آخرین عابر این کوچه نظرات ()

X

آخرین عابر این کوچه منم سایه ام له شده زیر پایم...


صفحه نخست
پست الکترونیک


پیوندهای روزانه

آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین

آبان ۸۸

اردیبهشت ۸۸
آبان ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧


آرشیو موضوعی

 
نویسندگان

آخرین عابر این کوچه


پیوندها

غریبانه
واران
یادت رفت...
ناگهان مشعلي آورد
من او
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin


اوکسین ادز معتبرترین و بزرگترین سیستم کسب درآمد وبمسترها





Powered by WebGozar